مكتب خانه

 

در زمانهاي قديم بچه ها در مكتب خانه درس مي خواندند .

روزي بچه ها دور هم جمع شدند و گفتند : اين معلم ما هر چند در كار خود استاد است ولي نمي خواهد درسها را به ما خوب بياموزد و با ما راست نيست. بايد به دنبال فرصت مناسبي باشيم تا بدی اينكار را به او نشان دهيم  .

روزي مادر يكي ازبچه ها براي معلم يك فتنوس پلو و مرغ بريان و يك بوتل شربت آب ليمو تحفه آورد .

معلم خوشحال شد و دو نفر از بچه ها را صدا زد و گفت : اين مرغ و بوتل را به خانه من ببريد و به زنم بدهيد . ولي خيلي دقت كنيد دستمالي كه روي مرغ است كنار نرود ،‌كه مرغ خواهد پريد و به اين بوتل هم كسي لب نزند كه زهر كشنده است .

بچه ها فتنوس را گرفتند و بيرون آمدند . با خود گفتند بهترين فرصت است كه معلم خود را بيدار كنيم .

مرغ را خوردند و شربت را هم نوشيدند و ظرف خالي را به در خانه معلم بردند .

وقت نان چاشت معلم به خانه رفت و به زن گفت تا غذا را بياورد . زنش گفت : كدام غذا ، بچه ها فقط يك فتنوس و بوتل خالي به خانه آوردند .

 

معلم عصباني به مكتب رفت و از آن دو شاگرد پرسيد : مرغ و شربت چه شد ؟‌

بچه ها گفتند : معلم صاحب تو به ما گفتي دقت كنيد تا دستمال از روي مرغ كنار نرود كه مرغ مي پرد ، ما دقت كرديم ولي در ميان راه شمال تندي وزيد و دستمال را برد و مرغ هم پريد ، ما هم ديديم ديگر نمي توانيم روي شما را ببينيم و از آن بوتل زهر خورديم تا بميريم ، ولي نمرديم .

معلم پس از چند دقيقه سكوت گفت : شما درس بزرگي به من داديد و اي كاش با شما راست بودم . قول مي دهم كه روش خود را عوض كنم و چنان كرد . 

Ansvarig för sidan: r.ghafori@chello.se
Webmster
:aman.salam@comhem.se
Senast uppdaterad:
den 31 mars 2006 00:38:12